السيد عبد الكريم بن طاووس ( مترجم : مجلسي )
63
فرحة الغري ( فارسي )
ايشان مردى بود از قبيلهء عبد الله بن ادريس بن هانى . آن مرد روزى بر حجّاج - عليه اللَّعنة - داخل شد و با حجّاج سخن گفت . حجّاج با او در جواب درشت سخن گفت . آن مرد گفت به حجّاج كه اى امير ! چنين با من سخن مگوى كه هيچ يك از قريش و ثقيف را منقبت و فضيلتى نيست كه به آن افتخار كنند مگر آنكه ما را مثل آن منقبت هست . حجّاج گفت كه بگو مناقب شما چيست ؟ آن ملعون گفت كه هرگز عثمان را در مجالس ما به بدى ياد نكردهاند . حجّاج گفت كه اين منقبت عظيمى است . باز آن ملعون گفت كه هرگز كسى از ما بر شما خروج نكرده است . حجّاج گفت كه اين منقبت بزرگى است . آن ملعون گفت كه هيچ يك از ما با ابو تراب در هيچ جنگ حاضر نشدهاند مگر يك شخص كه او حاضر شد و ما او را از چشم خود انداختيم و نام او در ميان ما پست شد و او را نزد ما هيچ قدر و قيمتى نيست . حجّاج - عليه اللَّعنة - گفت كه اين منقبت عظيمى است . آن ملعون گفت كه هيچ يك از ما ارادهء خواستگارى زنى نكرد مگر آنكه از او پرسيد كه آيا تو على را دوست مىدارى و او را به نيكى ياد مىكنى ؟ اگر گفت : بلى ، او را نخواست و از او دورى كرد . حجّاج - عليه اللَّعنة - گفت كه اين شرف و فضيلت عظيمى است . باز آن بدبخت گفت كه هيچ پسرى در ميان ما متولَّد نشده است كه او را على و حسن و حسين نام كنيم و هيچ دخترى متولَّد نشد كه فاطمه اش نام كنيم . حجّاج - عليه اللَّعنة - گفت كه اين شرف عظيمى است . پس آن زنديق گفت كه در هنگامى كه حضرت امام حسين ( ع ) متوجّه عراق شد ، زنى از قبيلهء ما نذر كرد كه اگر آن حضرت كشته شود ، ده شتر قربانى كند و چون آن حضرت شهيد شد وفا به نذر خود كرد . حجّاج - عليه اللَّعنة - گفت كه اين منقبتى است عظيم . پس آن ملعون گفت كه شخصى از قبيلهء ما را به سوى بيزارى از على و لعن او خواندند آن شخص گفت كه من حسن و حسين را نيز اضافه مىكنيم . حجّاج - عليه اللَّعنة - گفت كه اين نيز منقبت شريفى است ، و الله ! پس آن ملعون گفت كه عبد الملك مروان به ما گفت كه شما پيراهن تن مائيد و ناصر و ياور مائيد . حجّاج گفت كه اين بزرگى عظيمى است . پس آن ملعون گفت كه حسن و ملاحت نيست مگر در قبيلهء بنى اود كه قبيلهء ماست . پس حجّاج ملعون بخنديد .